گرمای جانم در زمستان است آغوشت
دردی ندارم تا که درمان است آغوشت
با بودنت غمگین نمیبینم جهان را نه
پایانِ احوالی پریشان است آغوشت
آباد کردی عاشقی ویرانه را آخر
احساسِ خوش بر قلبِ ویران است آغوشت
دائم گلستان میشود دنیای من با تو
باغی برای این بیابان است آغوشت
از فصلِ سرما دور میخواهی مرا ای عشق
گرمای جانم در زمستان است آغوشت
شاعر: مهدی ملکی الف
تاريخ : سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ | 14:27 | نویسنده : مهدی ملکی |



